تبليغاتX
باز می آیی سراغم ؟
دوشنبه بیستم خرداد 1387
این سنگ قبر هدیه ی روز تولدم ؟!!!!!!

 

 با سلامی دوباره ...

 

    قلم کبوتر و صد برگ آسمان باز است

                            غزل تظاهر غمگین من به پرواز است !

 

سال پیش هم زمان با سالروز تولدم شعری با عنوان « هنوز...» (که در انتهای صفحه ی همین وبلاگ هنوز هم مشاهده میشه ! ) متولد شد و سر آغاز یک سال تلاش و تجربه در قالب مثنوی بود و خاطرات تلخ  و شیرینی به همراه داشت .

 به هرحال من فکر میکنم سال پیش هم زمان با همون مثنوی تولد دیگری در سرایش شعرم به وجود اومد و پیشرفت های خوب و قابل ملاحضه ای حاصل شد. ( با توجه به آرشیو و پیشنه ی کاری )

امیدورام امسال هم / هم زمان با سالروز تولدم « 31 خرداد ماه سال 1370 » تولد دیگری در زمینه ی شعر و قدم های رو به جلو به وقوع بپیونده ...

درضمن از آقایان مرتضی پارسا و امیرحسین نیکزاد عزیز که طی این مدت نسبت به من لطف داشتند صمیمانه تشکر میکنم !

و اما شعر :

 

ترجیح می دم با دو کار

که یکیش غزل کوتاه قدیمی ایه که بعضی از دوستان نزدیک مجازی هم اون رو خوندن یا برای نقد به صورت خصوصی  براشون گذاشتم و دیگری ...

 

غزل :

 

وقتی «انالحق» را به دل الهام خواهی کرد

منصور وار اعدام  را اعدام خواهی کرد !

مُشتی پرستو جان به کف ، آماده ی کوچ اند

کی اسم ِ شب را در قفس اعلام خواهی کرد ؟

ما اسب هایی سرخ مو در موی رگ هاییم *

رم کرده ایم ! آیا تو ما را ، رام خواهی کرد ؟

آرام بخشی مثل قرص  ِ ماه ، می دانم !

یک روز ما را تا ابد آرام خواهی کرد

 

 

 

* « پانته آ صفایی »

تا شیه ی شبدیز ِ تو پیچید در گوشم

رم کرد اسبی سرخ مو در موی رگ هایم

 

 

 

مثنوی :

 

 

بپاش فاجعه ! سَمّی غلیظ  در بدنم !

که من  عصاره ی مسموم  ِ نسل  ِ  زل زدنم !

 

به قاب عکس ، به گل های باغبان چیده

به سنگ ِ قبر مزاری که نور بلعیده

 

به هشت سال پیاپی  پرنده پر دادن

به دل بُریدن  ِ عاشق ، به عشق سر دادن

 

به اسم های خیابان و کوچه های بلند

به لنج های پُر از خاطرات در اروند

 

به روز سوّم  ِ خرداد ِ شصت و یک ;  شادی

به انعکاس خبر های  فتح و آزادی

 

به آیه های پس از وضع ِ صلح و آتش بس

به بازمانده ترینان ! پرنده های قفس !

 

به درد ِ سر ، به تشنّج ، به لخته های رقیق

به وییییلچر ! به عصا ها، به سرفه های عمییق !

 

همیشه خیره ی این صحنه های  پر رنگ است

نگاه ِ نسل  ِ منی  که  تفاله ی جنگ است !

 

نگاه نسل منی که به خود فرو شده است

لباس هاش به دندان ِ سگ اتو شده است !

 

رسیده است به بن بست ِ کوچه های جدید

و تلخ تر شده اند این کلوچه های جدید !

  

و دوربین همه را از نمای بالای ...

و نیست آنکه بگوید : جناب آقای ... !

 

کجای باغ نبودی ؟ چرا نمی بینی ؟

جناب عینک دودی ! چرا نمی بینی ؟

 

دوباره پلک بزن ، چشم بی چراغت را

د ِ باز کن !  د ِ ببین !  میوه های باغت را !

 

از آسمان و زمین  پول  ِ نفت می بارد

هزار و سیصد و پنجاه و هفت می بارد

 

ولی نمی رسد آبی به نسل ِ خود سوزی

چقدر بغض درونی ؟ چقدر  لب دوزی ؟!

 

جناب عینک دودی! « کدام استقلال !؟ »1

جناب عینک دودی ! « کدام پیروزی !؟ »

 

سپاه و ارتش ات امروز عده ای  مردند!

که جای بمب به خود قرص اکس می بندند !

 

چقدر خسته شدن از به گریه خندیدن ؟

پرنده بودن و پرواز را نفهمیدن !

.

.

.

نگاه کن به نگاهی که خیره ی درد است

بگیر دست مرا که عجیب دل سرد است !

 

منی که میوه ی مسموم نسل زل زدنم

بپاش فاجعه !  سمّی غلیظ در بدنم !

 

 

1. « کدام استقلال ، کدام پیروزی »

شعرنمایی ای است معروف از مرتضی امیری اسفندقه که مسعود ده نمکی با برداشت ازاین شعرعنوان یکی از فیلم های مستندش رو به این نام اختصاص داد .

نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 23:14 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
زیر درخت آلبالو گریه می کنم...

 

سلام

                                                       

« من / من »

 

من چشم می گذارم و «من» می رود که زود

قایم شویم  پشت ِ همان هیچ کس نبود !

جایی که در به روی خدا بسته می شود

تا چشم از " گزاره "  شدن خسته می شود

هی می دود که گم شده اش را  :« نرو بایست !

گشتم نبود ، دور ِ خودت را ... نگرد نیست»

«من» گریه می کند همه ی پّنج شنبه ها

اِرحَم ... که «من» ضعیف ... که «من» ... «من» بدم خدا

«من» آدمی که تکیه کلامش تفکّر است

از دست ِ دیو و دلبر و دنیا دلش پر است

اصلا چرا نیامده باید " نهاد "  و ... رفت

یک مرد پا برهنه به «من» کفش داد و رفت

کفشی که سال ها فقط از جاده گفته است

از اتفاق های نیافتاده گفته است

امّا هنوز گوش «من» از جنس پنبه است

«من» گریه می کند / نکند پنج شنبه است ؟

 

 

نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 23:13 | | لينک به اين مطلب
جمعه سی ام آذر 1386
گاهی ممکن است ...
 

با سلامی دوباره

 

 

 بابای خانه را غم ِ نان پیر کرده است

نانی که تکه تکه مرا سیر کرده است

 

از سفره ای که بی پدرم کرده ، روز ها

از چشم های خیره به در ، از هنوز ها ... _

 

_ فهمیده ام پرنده شدن در خیال هاست

هی فکر می کنی به غذایی که سال هاست ...

 

وقتی که اشتهای تو پر/ واز می کند

مادر نشسته است ، تو را ناز می کند

 

یعنی بخواب خوشگلکم وقت شام نیست

رویایمان ، کبوترمان روی بام نیست

 

امشب بخواب و گرم خودت باش و با خدا...

در بخت ما نوشته که  _ یا پول ، یا خدا ! _

 

بغضم گرفته ،خواب ِ پریدن ، ندیدنی است

تصویر آه و حسرت و بابا کشیدنی است!

 

آهی که من به دار ِ خودم فکر میکنم

دارم به انفجار خودم ... فکر می کنم _

 

_ پروانه ام  به آتش تان نه! نمی رسد

این دست ها به دامن تان نه! نمی رسد

 

کوتاه می شود همه جا نردبان من

همسایه های خانه ی بی سایبان من! _

 

_شاید زمانه دست مرا پینه بسته است

ناعادلانه قلب ِ خدا را شکسته است

 

امّا امید ِ من به همان روز ِ آخر است

روزی که کفّه های ترازو برابر است

 

روزی که ممکن است ، که بی آبرو شوید

با چشم های مادر من ، رو به رو شوید !

 

 

نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 18:55 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه پنجم آذر 1386
بنویسید...بخوانید...
سلام

 

 

 بچه ها دیکته دارید ، قبولی سخت است

هر کسی درس نخواند به خدا بد بخت است

 

حرف ها مثل هم اند از همه جا می آیند

گاه چسبیده به هم گاه جدا می آیند

 

جمله ها اکثرشان سخت و دو پهلو هستند

جمله ها مثل دوتا دوست به هم  وا / بستند

 

بچه ها روز مهمی است ! بخوانید که من ...

سر قولی که ندادید بمانید

که من ـــ

 

ـــ دوست دارم جلوی چشم کسی بد نشوید

از خیابان ِ خدا با عجله رد نشوید !

 

روز ها از پَس ِ هم رد شد و موعود رسید

روز مقبولی و تجدیدی و مردود رسید

 

دست ِ من بید شد از ترس ِ ... معلم : سر خط

بچه ها حرف نباشد ، بنویسید فقط !

 

بنویسید خدا بعد بخوانید هوس

                   « بنویسید قناری و بخوانید قفس »   (ادامه ی مطلب)

 

بنویسید که طوفان و تلاطم شده است

هی بچرخید! خدا پشت ِ خدا گم شده است !

 

بنویسید زمین سخت غریب است ، غریب

وقت ِ افتادن از این تخت ، قریب است ، قریب !

 

بچه ها گوش کنید این دو سه خط سنگین است

بنویسید شعف دخترکی غمگین است

  

روزگاری است تزلزل به تنش زل زده است

چشم های هوس از دور به او پل زده است

 

بنویسید شعف دخترکی کم پیداست

این همه گم شده اما همه جا غم پیداست!

 

گرچه بابا غم نان می خورد و ما نان را

آخرین خط بنویسید بزرگ است خدا

*

*

*

بچه ها خسته نباشید ورق ها بالا ! 

 

  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 20:27 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
تعداد ابیات؟واقعامهمه ؟! ___ شعار؟؟؟ خب آره!! راست میگی!

 

 * س ل ا م *

 

حق با شماست ... ( ولی فعلا فقط فرصت! )

 

منتظر نظرات ارزشمند دوستان عزیزم هستم :

 

کار اول :

 

 فوتبال ِ ...

 

 

 داور ، به سود آتش ِ من  ، سوت می زند

دارد کسی به توپ ِ پُرم ، شوت می زند !

 

انگار با تمام  ِ جهان ، تک به تک  شدم

آماج ِ ضدّ حمله ی یک هاااافبک شدم

 

(وقتش ، گذشت !) تا به خودم آمدم ، رسید

حالا حریف ِ قصه به  هجده قدم ، رسید !

 

میدانشان ، چمن شده ، میدان ِ ما ولی ...

ما ساده ایم ! ساده ! حریفان ِ ما ولی ــــ

 

ـــ باغی علف گرفته و یک داس می دهند

 _ کفتار ها همیشه به هم پاس می دهند ! _

*

*

*

بعد از نود دقیقه تماشا ، نشسته ایم

امروز دل به تیرک دروازه / بسته ایم !!!

 

 

کار دوم :

 

آخرین اعتراض ها به این " سبک " را بخوانید . ( قول! ) البته شاید !

 

 

به سمت ِ پایین ↓

 

 

 قانون تلخ ِ اینجا ، بر عَکس ِ عَکس ِ دنیاست

با دشمنان ، مُروّت ، با دوستان ، مُداراست !

 

هر کس به دوست ، دل بست ، در اشتباه ، افتاد

با یازده برادر ، یوسف ، به چاه افتاد !

 

بر روی دست ِ یاری ، کوبیده ایم با میخ

خون می چکد همیشه از دست های تاریخ

 

در انتظار عشقیم ، فرهاد ِ کوه هستیم !

سیل آمده ولی ما ، فرزند ِ نوح هستیم !

 

یک دست را گرفتیم ، از دست های قابیل

یک دست هم به تورات ، قرآن ، زبور ، انجیل ! ...

 

با ارثی از تفرّق ، در خانه جا گرفتیم

از آسمان ِ هفتم ، سیمرغ را ، گرفتیم !

  

ما ایم و طرح ِ پرواز ، بر کاغذی نمادین

هفت آسمان ، کشیدیم ، خود را به سمت ِ پایین ↓

 

  

 

نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 20:33 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه دهم مهر 1386
مثنوی کوتاه !؟

سلام

 

 

به مناسبت ِ  بی مناسبتی ِ  ما و شب های قدر ...

 

 

 

 

((قدم ...→ / ←قدم ...))

 

 

 

دقیقه از حرکت سیر می شود ، روزی

زمین ِ پیر ، زمین گیر می شود ، / روزی _

 

_ کسی که جان ِ تو را می گرفت ، می میرد

و در میان ِ جماعت ، قرار می گیرد

 

دوباره یخ زده ها! در اجاق می افتند

تمام ِ حادثه ها ، اتفاق می افتند

 

ستاره های تنوری سیاه ، می چرخند

تمامی کُره ها ، اشتباه می چرخند

 

برای خواب ِ تو گهواره ، گور خواهد شد

به جز بلا ، همه چیز از تو دور خواهد شد

 

و ناگهان یخ  ِ دنیا ، به جوش می آید

صدای دلهره سازی ! به گوش می آید

 

صدای پای خدا ، دانه های آخر ِ کِشت

                                              قدم قدم به جهنم ...  قدم قدم به بهشت ...

                 
  

 

نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 20:57 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386
دوران گذار ...

سلام

 

توجه:

 

آدرس دوستان پرشین بلاگی را اسلاح کردم !  

 

 

  تبر به دست باغ ما ، به ریشه فکر می کند

به تیر های خانه اش همیشه فکر می کند

 

به آب های رفته ای که می رسد به پای من

به سایه های ثابتی که زیر دست های من ...

 

و من سقوط می کنم ، به جان ِ مرگ و زندگی

و من هنوز مانده ام ، میان ِ مرگ و زندگی ـــ

 

ـــ به انعکاسِ ضرب های تیشه گوش می دهم

ترانه های مرگ را ، همیشه گوش می دهم ـــ

 

ـــ به این صدای آشنا ;  " بزن ، بزن اذان شده "

تبر به دست ِ باغ  ِ ما ، تبر چه مهربان شده !

 

چقدر بوسه می زند به دست های نازکم

از این به بعد قصه را ببخش اگر کمی رکم !

 

ببخش اگر به یاد من می آید اشتباه ها

که پاک هم نمی شود کثافت ِ نگاه ها

 

نگاه های هرزه ای که پای ریشه کاشتی

قرارهای محکمی که با تبر گذاشتی

 

 شبیه سیب می رسند و نوبت ِ نهال ها

ومن سقوط می کنم...!  پس از گذشت ِ سال ها

 

اگر چه کُنده ای شدم ، اگر چه بد شکسته ای

ولی ببین هنوز هم به روی من نشسته ای

 

تبر به دست باغ ما ! کمی به من نگاه کن !

اگر دلت برای من نسوخت  اشتباه کن

 

بزن به نام زندگی ، تمام ِ باغ مال ِ تو

تنی شکسته مال من ، زمین داغ مال ِ تو

 

 

***************************

 

 

 

ساختار ظاهری :

 

 

 

تبر به

دست ِ باغ ما ،

به ریشه فکر می کند

به ­­­­­­­­­تـــیرهای خانه اش همیشه فکر می کند

به  آب هــــــای رفته ای که می رسد به پای من

به  سایــــه هـــای ثـــابـــتـــی که زیـــر ِ دســـــت های من ...

و مــن سقــــــوط  می کنم،به جـــــــــان ِ  مــــــــرگ و زنــــــــدگـــــی

و مـــــن هنــــــــوز مـــــــــانــــــــده ام ، مـــــــــیــــــان ِ مــــــرگ و زنــــدگی

به انـــــعــــــکــــــاس ِ ضربــــــــــــــــــــ هـــــــــای تـــیـــشـــه، گـــــــوش مــــی دهم

تـــــــرانـــــــــه هـــــــای مـــــــرگ را ، هـــــــمــــیــــــــــشــــــــــه گــــــوش مـــــــی دهـــم

بـــــــــه ایــــــــــــن صــــــــــــدای آشــــــنـــــا   "بـــزن، بـــــــزن ، اذان شــــــده   "

تـــــبـــــــــر  بـــــــه دســــــت ِ بــــاغ ِمــا ! تــــــــبــــــر چــــــــه مــهــــربــــان شـــــــده !

چـــــقـــــــدر بــــــــوسه مـــــــــی زنـــــــد بــــــــه  دســــــــت هـــــای نــــــــازکــــــــــم !

از ایــــــــــن بـــــــــه بــــــعـــــد ِ قــــــصـــــــه را بـــــــبـــخـــش اگــــر کــــمی  رُکــم

بـــــبــــخـــــــــش اگــــــــر بــــــــه یــــــــاد ِ مـــــــن مــــی آیـــــد اشـــتــبــاه ها

کــــــــــه پــــــاکـــــــــ هــــــم نمی شـــــود ، کــــثــــــافت ِ نـــــگــــاه ها

نــــگـــــاه هـــای هـــــرزه ای کـــــه پــــای ریـــشه کــــاشـــتـــی

قـــرارهـــای مــــحــکـــمی کــــه بــــا تـــبـــرگـــذاشـــــتی

شبیه سیـــبـــ می رسند و نوبـــتـــــ نـــــهــــال هـــا...

و من سقوط می کنم...! پس ازگذشت ِ سالها

اگر چه کُنده ای شدم ،

اگر چه بد شکسته ای

ولی ببین! هنوز هم به

روی من نشسته ای

تبر به دست باغ ما !

کمی به من نگاه کن!

اگر دلت برای من

نسوخت اشتباه کن

بزن به نام زندگی ،

تمام ِ باغ  ، مال ِ تو

تنــــی شکسته مـــــال مــــن ،

زمیــــن ِ داغ مــــــال ِ تــــــــو 

 

نوشته شده توسط یاسر قنبرلو در 20:11 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه سوم مرداد 1386
مثنوی هم عالمی دارد !

سلام 

مثنوی اول  :

  

 

دلم برای دو چشمی که از خودش افتاد

نمی شود که نسوزد ، نمی شود ... فرهاد !

 

_منی که روز و شبم را خیال می بافم

بیا ببین ! همه شیرین شدند اطرافم

 

در این زمانه که لیلا نگاه می خواهد

چه عاشقی!؟ دل ِ مجنون گناه می خواهد

 

گذشت قصّه ی گرگی که گله را می بُرد

و از خزانه ی چوپان فقط کتک می خورد

 

گذشت مصرف داروی عاشقی ، دکتر !

نمی دهد دهنم بوی عاشقی ... دکتر

 </